ابن المقفع ( مترجم : منشي )
362
كليله و دمنه ( فارسي )
تأمّلت أشخاص الخطوب فلم أرع * بأفظع من فقد الحبيب و أسمج أ أطلب أنصارا على الدّهر بعد ما * ثوى منهمو في التّرب أوسي و خزرجي [ 1 ] در جمله ، ذكر فكرت ملك شايع شد . بلار وزير انديشيد كه اگر در استكشاف آن ابتدا كنم از رسم بندگي دور افتد ، و اگر اهمالي ورزم ملايم إخلاص نباشد . پس بنزديك ايران دخت رفت و گفت : چنين حالي افتادهست و از آن روز كه من در خدمت ملك آمدهام تا اين غايت هيچ چيز از من مطويّ [ 2 ] نداشته است ، و در خرد و بزرگ أعمال بي مشاورت من خوض كردن جايز نشمردهست ؛ و يك دو كرّت براهمه را طلبيدهست و مفاوضتي پيوسته و اكنون خلوتي كردهست و متفكّر و رنجور نشسته ؛ و تو امروز ملكهء روزگاري و پناه لشكر و رعيّت ، و پس از رحمت و عاطفت ملك عنايت و شفقت تو باشد ؛ و ميترسم از آنچه آن طرّاران او را بر كاري تحريض [ 3 ] كنند كه اواخر آن بحسرت و ندامت كشد . ترا پيش بايد رفت و واقعه معلوم گردانيد و مرا إعلام داد تا تدبيري كنم . ايران دخت گفت : ميان من و ملك عتابي رفته است . بلار گفت : پوشيده نماند كه چون ملك متفكّر باشد خدمتگاران بستاخي [ 4 ] نيارند كرد ؛ جز كار تو نيست . و من بارها از ملك شنودهام كه هر گاه ايران دخت پيش من آيد اگر چه در اندوهي باشم شاد گردم . برو اين كار بكن و منّت بزرگ بر كافّهء خدم و حشم متوجّه گردان و نعمتي عظيم خلق را ارزاني دار .
--> [ 1 ] . ( 1 ) و ( 2 ) تأمّلت أشخاص . . . نيك بنگريستم در صورتهاى ( پيكرهاى ، كالبدهاى ) كارهاى هايل بزرگ ، و ترسانيده نگشتم به هايلتر و زشتتر از فقدان دوست و گم كردن او ؛ آيا هيچ بجويم ياري گراني بر روزگار پس از آنكه مقيم گشتند از ايشان در خاك اوس من و خزرج من ؟ اوس و خزرج دو قبيلهء مدينه بودند كه پيغمبر را ياري كردند . [ 2 ] . ( 6 ) مطويّ ( اسم مفعول از ط و ى ، طىّ ) در پيچيده و درنورديده ، مانند طومار ؛ پوشيده . [ 3 ] . ( 10 ) تحريض بر انگيختن و واداشتن ؛ نيز رجوع شود به 44 / 6 ح و 79 / 2 ح و 98 / 1 و 107 / 9 و 115 / 5 . [ 4 ] . ( 13 ) بستاخي گستاخي ، كه وستاخي و أستاخي نيز نوشتهاند ، بمعني جسارت و جرأت سؤال كردن ؛ در دستور دبيري ( چاپ عدنان صادق ارزي ص 9 ) آمده است : چند لفظست در پارسي كه اگر بر آن جمله كه در افواه است نبشته شود شنيع باشد ، شرط آنست كه حرفي را كه محلّ تهمتست بدل كنند ، چنان كه در گستاخي و گسيل كردن بنويسند « بستاخي كند » و به الف نيز روا دارند ، گويند « استاخي كند » و « فلان را اسيل كردم » .